امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

پسر سرما،امیرحسین جعفرزاده

خاطرات امیرحسین جعفرزاده

سیزده بدر

    نازنین من ماروز ١٣ فروردین تاساعت ١١ خونه بودیم. وقتی دیدیم هواآفتابی شد رفتیم باغ دایی جون... دایی علی وبچه هاش هم اومده بودن مشهد وهمه دور هم جمع شدیم. خیلی خوش گذشت. شماحسابی بازی کردی(فوتبال.والیبال.بدمینتون و...) غروب که برمیگشتیم خسته وهلاک توماشین خوابت برد. ...
19 فروردين 1393

بفرماییدشیرینی

نفس مامان عیدت مبارک سالهای سال زنده باشی امسال عید پسرم بزرگ شده ودر پذیرایی ازمهمونها (هروقت حوصله داشته باشه) کمک میکرد. شماهم هم بفرماییدشیرینی .... راستی یادم رفت بگم درچیدن آجیل وشکلات شما به من کمک کردی. مرسی عزیزم. ...
14 فروردين 1393

عیدهمگی مبارک

نازنین من عیدت مبارک یادم رفت عکس عیدی شمارو بزارم. چراغ خواب شلمان... چقدر تومغازه نق  نق کردی تابرات گرفتیم ولی فقط یکبار به برق زدی وذوق کردی. دیگه تموم شد فراموشش کردی سبزي پلوباماهي خونه ماماني ...
12 فروردين 1393

سفره هفت سین93

  غنچه قشنگم   بالاخره سفره هفت سین ما هم پهن شد. هفت سین قشنگ شما با سبزه کوچولوت خیلی ناز شده.   پیشاپیش بهار طبیعت رو به همه تبریک میگم.   وقتی طنین یا مقلب القلوب دلتان را لرزاند.                                                      وقتی اوای خوش یا مدبرالیل رازمزمه کدید ویامحولالحول دگرگونتان کرد                                     برای ما هم بخواهید  ...
11 فروردين 1393

استراحت مامان

جیگر من جوابmri روگرفتم ورفتم پیش دکتر... کلی دارونوشته وگفته نبایدکارازدستم بکشم.استراحت وآرامش... یک هفته برام استعلاجی داده. ولی مگه میشه ... دست بابادردنکنه حداقل توبازوبسته کردن پرده هاکمک کرده... فرشهاروهم جمع کرده... بقیه کاراهم که خودم باید انجام بدم(استراحت؟!) خونمون شده شهرشام... هی بهم میریزم دردم شروع میشه مجبورمیشم نصفه ولش کنم. چه خونه تکونی بشه امسال@@   ...
28 اسفند 1392

دعای پسرم

  فرشته من مامانو ببخش چون این چند وقت حسابی ازتو غافل شده... معلمت میگه مدام تومدرسه ازمریضی شما صحبت میکنه وتمرکزش رو ازدست داده. دیروز تودوره قرآن بابایی کلی کمک کردی ولی قرآن نخوندی شب که اومدیم خونه موقع خواب،اومدی بغلم وگفتی مامان برات دعا کردم تازود خوب بشی ودیگه گردنت با دستات درد نکنه.منم قول میدم همه کارات روبکنم ... توتمام وجود منی. قرص وداروهای منو جمع کردی تا خودت برام بیاری ومن فراموش نکنم. قرارشده باهمدیگه سفره هفت سین بچینیم. تصمیم گرفتم به خونه تکونی فکر نکنم وبیشتر مراقب خودم باشم تا فرشته کوچولوی من غصه نخوره. خیلی دوستت دارم   ...
25 اسفند 1392