خونه پدرجون
تعطیلات
عزیز من شماتعطیل شدی ومشکلات مامان شروع شده... یک روز خونه مادند.مانی یک روزخونه عزیزجون.خلاصه همه به دردسرافتادند... ...
نویسنده :
مامان ناظره
23:18
مریصی مامان
عزیزمامان پنجشنبه شما آزمون ورودی مدرسه کاووش رو دادی وشب خونه مادعای کمیل بود. جمعه صبح مامان دچاراسپاسم گردنی شده بود وحسابی همه رواذیت کردم. شمامثل پروانه دورمن میچرخیدی ودست منوگرفته بودی... خلاصه مامان سه روزخونه مامانی بود. تازه امروزکمی بهترشدم. خداونداتوراشکربخاطرنعمت سلامتی وهزاران نعمت دیگه که مابابیتوجهی ازکنارش گذرمیکنیم ...
نویسنده :
مامان ناظره
22:35
جشن الفبا درمدرسه
پسرم امسال هم گذشت... شما آ را آموختی تاروشنی وروانی آب رابه رشته تحریر بیاوری. ب را آموختی که بگویی برده ی خدایی. پ را آموختی که پویا باشی ودرتمام عمربه دنبال اندوختن دانش باشی... وامزوزجشن الفبا وپایان سال تحصیلی. اولین قدمها رابا موفقیت پشت سرگذاشتی ومابه ت وافتخارمیکنیم... ...
نویسنده :
مامان ناظره
11:42
سالگردازدواج مامان وبابا
تدارکات جشن الفبا
گل من امروز کلاه شمارودرست کردم. شب هم رفتیم آرایشگاه ...
نویسنده :
مامان ناظره
23:38










