امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 9 روز سن داره

پسر سرما،امیرحسین جعفرزاده

خاطرات امیرحسین جعفرزاده

پیش دبستانی1

امیرحسینم دوباره مرحله جدیدی روشروع کردی امیدوارم موفق وپیروز باشی.                  شماپیش دبستانی ١ رادرمهدکودک آسایش بودی  لباس امسالت خیلی بهت میاد... خیلی آقا شدی سودابه جون مربی پارسالت امسال هم باشماست. صبحها خودت ازماشین پیاده میشی وباماخداحافظی میکنی موفق وپیروز باشی...خیلی دوستت دارم. داری تندتند بزرگ میشی ومامان احساس پیری میکنه... ...
3 آذر 1391

وقتی مامان وباباازکربلا اومدن

پسرخوبم            اواخردیماه1390 ماازکربلا برگشیتم. شماره پروازمون اشتباه اعلام شده بود وما زودتر رسیدیم تاشمابیاین نمازظهروعصرروخوندیم شما وبابایی ومامانی نفر آخربودین که رسیدین بایک دسته گل قشنگ ... اومدی بغل مامان باتعجب منونگاه میکردی وآروم اشک میریختی... دلم برات خیلی تنگ شده بود ولی مجبور بودم تنها برم اگر میومدی به شماسخت میگذشت... دستت درد نکنه پرده ای که برامون نوشته بودی خیلی زیبا بود... اونجاکه بودم دلم براتوتنگ شده بود                           &n...
3 آذر 1391

سفرکربلا

یار امام حسین                                                                                    پسرخوبم ،گرچه دوری تومنوناراحت کرد ولی این سفر باتمام سختی هاش یک رویای کوتاه بود که خیلی زود به انتها رسید.  این سفر و زیارت قابل وصف نیست .هرلحظه وهرثانیه این سفر بزرگی و مظلومیت امامان رو...
3 آذر 1391

آغاز ماه محرم

محرم ماه مظلومیت .اشک خون . ناله ....دوباره فرارسید السلام علیک یااباعبدالله الحسین السلام علیک یا علی اصغر(طفل مظلوم کربلا) ارباب، صدای قدمت می آید هنگامه ی اوج ماتمت می آید ما در تب داغ غم تو می سوزیم یکبار دگر محرمت می آید   فرا رسیدن ماه عزای حسینی به همه مسلمانان جهان تسلیت باد. ....................... امیرحسین پسرقشنگم دوباره محرم آغاز شد... نمیدونم چرا محرم منوبه یادتو می ندازه... نذرونیازبرای سلامتی تو... حال وهوای تولدت ... دوست داشتم پسرم بیرقدار امام حسین(ع) باشه وتو...شدی امیرحسین این روزها اینقدر قشنگ سوره ها روحفظ میکنی که من دراوج آسمانها پرواز می کنم... توگره خورده با امام خو...
1 آذر 1391

خواجه ربیع

پسر طلا امروز رفتیم خواجه ربیع سرخاک رفتگان... سالگرد دایی باباجون هم بود...                                                     شماشال مشکی انداختی وپیشونی بند یا حسین هم انداختی ... برای همه اونایی که ازپیشمون رفتند قرآن خوندی... من به شما افتخارمیکنم. خداهمه رفتگان روبیامرزه...آمین ...
27 آبان 1391

مسافرت شمال

مسافرکوچولوی مامان                               اواسط خردادماه 1391 مابادوست باباجون آقای نجاتی وخانوادشون رفتیم بابلسر.جنگلهای 2000 و3000.تله کابین ،دریا وتهران... شمال ویلای دوست بابا بودیم بعداز3روز ازاونا جدا شدیم و مارفتیم تهران خونه دایی علی.چون باید زودبرمیگشتیم 2 روزهماونجابودیم(دایی جون بیشتراز3ساله تهرانن وماباراوله که میریم دیدنشون .چون هروقت مارفتیم تهران اونا مشهد بودن) خلاصه خیلی خوش گذشت.تغییرآب وهوای خوبی بود. ...
27 آبان 1391