امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

پسر سرما،امیرحسین جعفرزاده

خاطرات امیرحسین جعفرزاده

نقاشي امير

نازنين شما5 شنبه خونه موندي. قرارشدازكارهايي كه انجام ميدي براي من عكس بگيري... شارژ دوربين ساعت10 تموم شده بود. انجام تكاليف نقاشي شما ماشين بازي من زودتر اومدم ورفتيم خونه ماماني. كلي خوش گذشت. ...
19 آبان 1393

برف پاییزی درمشهد

عزيزمامان برف قشنگي 4شنبه شروع به باريدن كرد. حسابي هواعوض شد. شما ساعت9 شب لباس پوشيدي ورفتي برف بازي(بانرمه برفهاي روي ماشينها) وقتي اومدي داخل همه لباسهات خيس بود. كمي هم سرماخوردي وآبريزش بيني داري. لباسهاي خيس شما . . . هميشه شادوتندرست باشي ...
14 آبان 1393

عاشوراي حسيني

سرباز امام حسين روزعاشورا مامان وبابا وخاله فايزه رفتيم خون داديم. شما خيلي آقابودي ودرنگهداري وسايل ما كمك كردي. بعدبه حرم امام رضا رفتيم. بعلت سردي هوا ازبين راه برگشتيم وازدور سلام داديم. شب باهم رفتيم روضه وشما همراه باباجون سينه زدي... قبول باشه ...
14 آبان 1393

تاسوعاي93

اميرحسينم امسال تاسوعا ما به خواجه ربيع رفتيم وبراي اهل قبور دعاكرديم. بعد رفتيم حرم امام رضا(ع)... شما زنجيرزدي وكلي پياده روي كردي. خواجه ربيع زنجيرزدن امير ورودي حرم عزيزم عزاداري وزيارتت قبول باشه ...
14 آبان 1393

استخرایراانیان

گل پسرم بالاخره شما همراه باباجون.عمو كاظم ودوستاي بابارفتي استخر... (عموكاظم براي ماموريت اومده ايران) ولي به شما خوش نگذشته بود چون وحيدآقا خيلي سربه سرت گذاشته بود. من هم با ماماني وخاله هارفتيم ديدين عمه فرزانه... شما بعد استخر اومدين دنبال من وازخستگي توبغلم خوابت برد. ...
10 آبان 1393

خونه عمه

پسرطلا ديشب رفتيم خونه عمه جون ديدن محمدصدرا كوچولو شما اولين باربود كه ميديديش. وقتي ازخواب بيدارشد آنقدر گرسنه بود كه فقط اخم كرده بود. بعد كه خوب شيرخورد راخت خوابيد... مهتاب ومهرگان هم اونجابودند عكس بيمارستان ...
7 آبان 1393

دست پخت امير

  عسل من شما باكمك مامان ذرت تف دادي. پف فيل خوشمزه اي شد... البته كمي دستت سوخت. هركه طاووس خواهد                                 جورهندوستان كشد تازه يادگرفتي تخم مرغ هم نيمرو ميكني... (غذاي موردعلاقه پسري نيمروست) خلاصه كدبانوشدي بفرماييد ...
6 آبان 1393

عكاسي پسرم

پسرم شما علاقه زيادي داري كه هركاري روامتحان كني امروز ازخودت عكس گرفتي وقتي هم كه من ميخواستم سيب زميني پوست كنم اصرار كردي به من كمك كني با اينكه سفارش كردم مراقب باشي ولي دستت روبريدي. كلي گريه كردي وچون چسب زخم نداشتيم. نوارچسب ودستمال برات گذاشتم. خيلي ناز نازي شدي. ...
3 آبان 1393

پسرم بزرگ شده...

نازنين مامان ازاول مهرشماخودت ميري حموم مامان فقط پشتت روميشوره تازه اگه باباجون باشه اون ميتونه بيادحموم به من ميگي :شماخانمي زشته بياي توحموم ناخن هاتم به تنهايي ميگيري خلاصه مردي شدي براي خودت ...
2 آبان 1393