امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 19 سال و 8 ماه و 13 روز سن داره

پسر سرما،امیرحسین جعفرزاده

خاطرات امیرحسین جعفرزاده

امتحانات مامان وامیرحسین

قشنگ من امسال امتحانهای مامان باشما همزمان شد. خیلی سخت بود چون بخاطرامتحانهای خاله فایزه هم نمیشد زیادخونه مامانی بری واجازه درس خوندن به من هم نمیدادی... خلاصه چهارشنبه امتحان من تموم شد. شما شنبه ازمون مبتکران داری... انشا...موفق باشی
30 دی 1394

بزرگ شدی...؟

نازنین شماچندوقته سوالهای عجیب وغریب میکنی ... درخصوص خودت وجنسیتی که داری وتفاوت خانم واقا... خلاصه تلنگری به من زدی که حواسم جمع باشه پسرم بزرگ شده. کلی بادوستام وهمکارام صحبت کردم وازاینترنت مطالب خوندم تا امادگی لازم برای راهنمایی به توروداشته باشم
23 دی 1394

مسافرکربلا دراربعین حسینی

  پسرم  خیلی برای مادوتاسخت بودکه باباجون۲هفته نبود. شماخیلی بیتابی میکردی ومدام بهونه میگرفتی. بالاخره یک هفته بعدازاربعین به مشهدرسیدند.باباخیلی مریض بود. خداروشکر بادارو واستراحت بهترشد. انشا...خداقسمت وروزی همه عاشقان اباعبدا...بکنه. ...
16 آذر 1394

اربعين ورفتن بابا جون به كربلا

عسل من امسال باباجون تنهايي راهي كربلا شده... امام حسين ايشون روطلبيده  ... شمااز وقتي فهميدي قراره پياده بره مدام بهونه ميگيري كه شماروهم باخودش ببره . منهم كه عجيب دل به هوايي شدم. اولين باره كه باباجون داره تنهايي سفر ميره .انشا..براي ما هم نائب الزيارت باشه. دعاكن بزودي همه باهم راهي اين سفر معنوي بشيم. السلام علي الحسين ...
4 آذر 1394

درگيريهاي مامان

نازنينم امسال حسابي خودم رو درگيركردم. درسهاي شما سنگين شده ومدام بايد تحقيق كني....كنم درس ودانشگاهم كه تمام اخر هفته منو پركرده... بخصوص كه بايد بخاطر شمابايد در رفت وآمدباشم وخستگي راه امانم روبريده... امسال خيلي بازيگوش شدي ومنو اذيت ميكني هرباركه رفتم پيش معلمت گله كنم آنقدر ازشما تعريف كرده كه.... براي مامان دعا كن. دوستت دارم آرامش زندگي   ...
27 آبان 1394

تولد محمدصدرا

عشق مامان عمه فرزانه بخاطر محرم زودتر تولد پسرش روگرفت. خيلي زحمت كشيده بود . همه درگير خونه عزيزجون ومهمانداري بودندوعمه دست تنهابود. خيلي خوش گذشت. محمد صدراكوچولوي ناناز تول دت مبارك ...
25 مهر 1394

بازگشت حاجيان مكه

نازنين بالاخره عزيز جون وپدرجون در21 مهرماه به ايران برگشتند. شما كلي گريه كردي.آخه دل پسرم تنگ شده بود. خلاصه اين هفته مدام مهموني بود وشما حسابي منو اذيت كردي ... صبحها مشغول نوشتن تكاليف بودي . مامان هم نه مقاله هاش روآماده كرد نه... خلاصه همه چيز بهم ريخته بود. انشا...هميشه باشادي دركنارهم باشيم. ...
25 مهر 1394