امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه 11 سال و 11 ماه و 8 روز سن دارد

امیر ، پسر سرما

تولد سه سالگی مهتاب

  گل پسر مامان  تولد مهتاب جون  جمعه بود  ... مهتاب خانم تولدت مبارک عمه فرزانه یک کیک باب اسفنجی براش درست کرده بود. مهتاب قهر کرده بود واجازه نمیداد کسی ازش عکس بگیره...       مهرگان بلا هم آروم وقرار نداشت ونمیشد عکس بگیریم          عمه خیلی زحمت کشیده بود.. باهزار مکافات یک عکس گرفتیم که شما اومدی نگاه کنی پاک شد... اشکال نداره انشا... تولد بعدی ...
26 آذر 1392

حرف ر.ن.ای

امیر مامان شماحروف بیشتری یاد گرفتی... جمله های قشنگی میسازی ودیگه کم کم با سواد باسواد میشی خیلی خط قشنگی داری ولی بی دقتی... تواین 3ماه که ازمدرسه گذشته کلی موهای من سفید شده... درتمام مراحل موفق باشی. ...
26 آذر 1392

یادگیری حرف ،س- او-ت

عزیز من   شماحروف س -او-ت رویادگرفتی. نوشتن تحریری س برات سخته ولی ت و او رو راحت مینویسی. کمی منو خسته کردی چون باید مدام کنارت بشینم تا خوش خط بنویسی ... نشد عکس بذارم .. قول میدم بعدا  خیلی خیلی دوستت دارم اینهم تکالیف شما ...
7 آذر 1392

رفتن به دندانپزشکی

عسل مامان چهارشنبه باهم رفتیم دندانپزشکی... 2ساعت اونجا معطل شدیم تابالاخره شمارفتی داخل. شجاعانه روی تخت خوابیدی ولی وقتی آمپول میزدند دست دکتر روگرفتی که آقای دکتر مدرسی عصبانی شد ودعوات کرد. لبت که بی حس شد کلی ترسیدی وناراحت بودی که دکتر بهت توضیح داد که زود خوب میشه خلاصه نزدیک 20 دقیقه روی دندون شما کارشد بالاخره تموم شد ولی شماگرسنه شده بودی ونباید تا2 ساعت چیزی میخوردی خستگی وگرسنگی یک پسر بداخلاقی درست شده بود که خونه مامانی هم تغیری دررفتارت نداشت. خلاصه بعداز1 ساعت شماشیروکیک خوردی . خیلی آقا شدی لذت بردم ازاین پسر شجاع... مراقب دندونهات باش وبادقت بیشتر به آنهارسیدگی کن این هم یک تجربه جدید ا...
7 آذر 1392

خستگی امیر

آقا پسر گلم شما بعد ازنوشتن تکالیفت  انقدر خسته بودی که روی زمین خوابت برد خاله جون زنگ زد وچون سینا میخواست باهات حرف بزنه منهم عکس گرفتم تا سینا باور کنه خوابیدی  کلی دیکته هاش وتکالیفش روبه من نشون داد  قرار شده یک روز دیگه زنگ بزنم وباهاش حرف بزنی... راستی امروز باهم رفتیم آرایشگاه شماهم برای اولین بار اجازه دادی با پیشبند خود آرایشگاه موهای شمارو اصلاح کنند. دیگه بزرگ شدی عشق من...   ...
3 آذر 1392

تکالیف امیر

پسر منظم من                                                                                                                              شما کمی در نوشتن سربه هوایی میکنی ولی خیلی قشنگ مینویسی ...                          حرف د و م رو یاد گرفتی وکلی کلمه نوشتی...
3 آذر 1392

جایزه پسرم

عزیز مامان این انگری بردز رو خاله فاطمه بخاطر اینکه پسر خوبی بودی برای عید به شما داده البته خودتون قبلا بهش سفارش کرده بودین با این پرنده شما دوتا انگری بردز داری  کلی باهاش بازی کردی(البته به جای توپ) الان هم گذاشتی توطبقه عروسکهات تا همیشه اونو ببینی خاله جون ممنون ...
3 آذر 1392

مشغله کاری مامان

امیرم   چندروزه خیلی سرم شلوغه تازه جمعه هم مجبور شدم برم سرکار... شما پنجشنبه خونه مامانی بودی  شب جمعه باپدرجون وعزیزجون رفتین خونشون... من ظهر رفتم برگه هاروبدم خاله فایزه برام وارد کامپیوتر کنه همچنین منتظر باباجون بودم تابیاد دنبالم وبیایم اونجا... که عمورضوان بایسری کوچولو اومد اونجا. هرکارکردم اجازه ندادمن ازش عکس بگیرم. بالاخره خاله جون یک عالمه عکس گرفته تا خوب شد... حیف نبودی تا با همدیگه بازی کنین. البته شما خونه پدرجون با مهرگان ومهتاب بودی وکلی بهت خوش گذشته بود. آخه عمه فرزانه وعمو مجتبی رفتن مسافرت... عزیزجون وپدرجون هم تنهاشدن(عمومرتضی برای کاررفته کیش) برای همین عمه مریم وفاطمه هم جم...
3 آذر 1392
1