امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه 11 سال و 11 ماه و 8 روز سن دارد

امیر ، پسر سرما

استراحت مامان

جیگر من جوابmri روگرفتم ورفتم پیش دکتر... کلی دارونوشته وگفته نبایدکارازدستم بکشم.استراحت وآرامش... یک هفته برام استعلاجی داده. ولی مگه میشه ... دست بابادردنکنه حداقل توبازوبسته کردن پرده هاکمک کرده... فرشهاروهم جمع کرده... بقیه کاراهم که خودم باید انجام بدم(استراحت؟!) خونمون شده شهرشام... هی بهم میریزم دردم شروع میشه مجبورمیشم نصفه ولش کنم. چه خونه تکونی بشه امسال@@   ...
28 اسفند 1392

دعای پسرم

  فرشته من مامانو ببخش چون این چند وقت حسابی ازتو غافل شده... معلمت میگه مدام تومدرسه ازمریضی شما صحبت میکنه وتمرکزش رو ازدست داده. دیروز تودوره قرآن بابایی کلی کمک کردی ولی قرآن نخوندی شب که اومدیم خونه موقع خواب،اومدی بغلم وگفتی مامان برات دعا کردم تازود خوب بشی ودیگه گردنت با دستات درد نکنه.منم قول میدم همه کارات روبکنم ... توتمام وجود منی. قرص وداروهای منو جمع کردی تا خودت برام بیاری ومن فراموش نکنم. قرارشده باهمدیگه سفره هفت سین بچینیم. تصمیم گرفتم به خونه تکونی فکر نکنم وبیشتر مراقب خودم باشم تا فرشته کوچولوی من غصه نخوره. خیلی دوستت دارم   ...
25 اسفند 1392

خانه تکانی

نازنینم ماامسال عیدبه خاطر برنامه های بهم ریخته بابا ودرگیری کاریش مشهد میمونیم ومسافرت نمیریم. شماخیلی عصبانی شدی وغرغرکردی. با این حال وروز من ودرگیریهای بابا خانه تکانی روبایدبیخیال شیم. البته که غیرممکنه ... هر روزدورخودم میچرخم وجوش میزنم. تواین روزهای شلوغ هم کسی روپیدا نمیکنم که بیادکمک... خاله فایزه کجایی که یادت بخیر(هرسال بیشترکارهام روکمکم میکرد) شلوغی کارم درپایان سال واین درد عجب اعصابم روبهم ریخته... شماهم که حسابی سوء استفاده میکنی وازدرسهات عقب موندی. بعدمیگن آرامش... کمی کمکم کن عشق من ...
25 اسفند 1392

شدیدترشدن دردمامان

نازنینم با اینکه میرم فیزیوتراپی ولی درد دستم بیشترشده... دوجلسه آخرش رونرفتم ورفتم دکتر، دکتر برامMRIنوشت. چون بابانبودشماروخونه گذاشتم ورفتم. خیلی ترسیده بودم با اینکه دردنداشت ولی وهمناک بود... مدتی که دراتاق انتظاربودم مریضهای زیادی رودیدم وازدردخودم یادم رفت. با اون دستهای کوچیکت برای شفای همه مریضهادعاکن.   خداروشکرمیکنم بخاطر تمام نعمتهایی که به من داده ومطمئنم این مریضی هم نوعی آزمایشه ... خدایا شکر ...
25 اسفند 1392

اتاق امیر

نفسم بالاخره بابافرصت کردوکمدومیزتحریر شماروجابجاکردیم تابهترنورداشته باشی...   کلی باهمدیگه دستمال کشیدیم وشیشه پاک کردیم. ولی دیگه چیدن وسایل هاموند. دست مامان اذیتش کرد و... خوشحالم که بایک تغیرجزیی کلی ذوق کردی. باخونه تکونی اتاقت همراه دل کوچیکت به پیشوازبهاروعیدنوروز برو .             ...
25 اسفند 1392

ماهی قرمز

  ماهی کوچولوی مامان    ماهی کوچولوی شما مرد. کلی غصه خوردی ولی مریض شده بود . چند روز بود مدام میومد روی آب ومافکر میکردیم مرده ولی... تامیرفتیم نزدیک زود میرفت زیر آب. بالاخره مرد. شماهم کلی اصرار به من وباباجون تاماهی بخریم. بالاخره بخاطر غذاخوردنت برات دوتاماهی قرمز خریدم وآقای فروشنده یک کوچولوهم جایزه داد. شماخیلی قشنگ قران خوندی وماهی کوچولو جایزه این کارت بود. آفرین پسرگلم ...
25 اسفند 1392

هفت سین مدرسه

  بهار زندگی من امسال تومدرسه مسابقه هفت سین داشتین. بااین مریضی مامان وبی حوصلگی... مجبور شدیم هفت سین پارسال پیش دبستانیت رو مرتب کنیم وببری مدرسه راستی یادم رفت خانمتون باهمکاری یکی از مامانا براتون سبزه درست کردند وبه شما دادند. خیلی قشنگ وکوچولویه مثل خودت ...
25 اسفند 1392

جایزه پسرم

پسر گلم     شما امروز خونه موندی ومامان رفت فیزیوتراپی.. کمی ازتکالیفت رونوشتی وباکامپیوتر فوتبال بازی کردی. براهمین مامان برات جایزه خرید... چون شما خیلی خیلی ماهی دوست داری برات خریدم.تاعید دوتاماهی قشنگ میخریم. فعلا با این سرگرم باش.   ...
11 اسفند 1392

خونه مامانی

  عزیزم دیروز شما رفتی خونه مامانی تا من برم فیزیوتراپی... وقتی اومدم دیدم براتولد خاله نفیسه کیک خریدن. خودش خبر نداشت مامیریم اونجا(همش نقشه فاطمه بود) خلاصه همه اومدن جز بابا وعمو علی آقا که شیفت بودندیکی سرکار ،یکی حرم امام رضا(ع) عمورضوان یسری جون رو باخودش آوورده بود. شما ویسری نشستین جلوی کیک به جای خاله نفیسه خاله جون تولدت مبارک ،سالهای سال زنده باشی ...
7 اسفند 1392

فیزیوتراپی

پسرم    این روزها حسابی سرم شلوغه. تاساعت2:30 اداره ام وتابرسم خونه ونهار بخوریم شده 3:30 وبایدبرم فیزیوتراپی دو روز شمارو گذاشتم خونه چون باباجون نبود ولی اینقدر به همه زنگ زدی که مجبور شدم ببرمت خونه مامانی... امان ازدست تو...مامانی بخاطر کمردرد نمیتونه پا به پای تو فعالیت کنه وکلی اذیتشون کردی پس مجبور شدم با خودم ببرمت. روز اول توکابین روصندلی نشستی وکمی تکالیف انجام دادی ومن برات کتاب خوندم. حسابی حوصلت سر رفته بود(2 ساعت ونیم واقعا خسته کننده اس) روز دوم دیگه توکابین من نبودی... کلی با خانم دکتر رفیق شدی. در اتاق ورزش همه چی روبهم ریختی . . . خیلی خسته شدم ... نمیتونم به تکالی...
6 اسفند 1392